فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 87-1386 » خارج فقه 87-1386 (28)

دروس خارج فقه سال 87-1386 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

خارج فقه-1386-28

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

و الحمد لله رب العالمين و صلی الله علی محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعين اللهم وفقنا و جميع المشتغلين و ارحمنا برحمتک يا ارحم الراحمين.

بحث ديروز به اينجا رسيد که آيا از روايات ديه می­توان مسأله بيع را در آورد ام لا؟ عرض کرديم مقتضای قاعده نه، بلکه از روايات قيمت اگر باشه، رويت قيمت نه روايات آن را می­شه استفاده کرد ولو عرض کرديم مثل حضرت استاد قدس الله نفسه که قائل به قبول روايت قيمت هست مع ذلک استفاده نفرمودند يعنی استفاده بيع نمی­شن، خب اين ديگه تعبده يعنی يک نوع خاص از تعبده، ما اخيراً تو همين بحث اصول عرض کرديم گاهی دوتا روايت که ما داريم مثلاً در فقه اسلامی معتقدند اين­ها باهم تعارض دارند يک عده­ می­گن ندارند، اين که ما دو دليل داشته باشيم با هم بسازند يا نسازند يا چه کارش بکنيم؟ اين خودش يکی از ابواب فقه اصلاً در اسلام يکش همينه، که آيا اين دوتا با هم و اختصاص به يک مورد و دو مورد هم نداره و حتی در مستحبات و غير مستحبات فرض کنيم عده­ای از اهل سنت گفته­اند برای صائم، انسان روزه دار مسواک کردند مستحب نيست خصوص صائم، خب اين همه روايات در باب سواک داريم، لولا ان اشق علی امتی لامرتهم بالسواک، اين همه تأکيد در باب سواک می­­گن سواک، چرا؟ چون روايت داريم که بوی بد دهن صائم احبّ عندالله من المسک، خب اگر مسواک زد آن بو از بين می­بره، ببينيد دوتا روايته، اين مطلب، من که عرض می­کنم وقتی اين مطالب را ريشه­ای بررسی کرديم کل فقه برايتان آسان می­شه، يعنی از صدر اول که علما حالا از صحابه بگيرين تا به بعد اختلاف کردند شما قبل از اين حل اختلاف را بکنيد ريشه­ای اختلاف را پيدا بکنيد، ما در بحث تعارض يک بحثی را مطرح کرديم که البته قبل از ما هم خوب آقای سيستانی مطرح کرده بود، ما يک کمی بعضی تغييرات حاصلش اينه که ما به جای اين که بيايم روايات علاجيه را بررسی بکنيم سندآً متناً که به نظر ما روايت علاجيه هم نداريم، اين روايات بحثش چيزی ديگری است حالا غير از آن  بحث در آنجا عرض کرديم اول بيايم علت تعارض را بشناسيم بعد بيايم دنبال حل تعارض بيفتيم، خب چرا تو روايات اهل بيت تعارض پيدا شده از کجا منشأش چه بوده؟ و لذا به نظر ما اگر بخواهد کسی الآن اين قسمت را خوب حل بکنه کار مثل کار مرحوم شيخ انجام داده بشه شيخ کتاب استبصار را به عنوان اختلاف روايات نوشته الاستبصار که ايشان اسمش را هم استبصار گذاشتند برای حل بين روايات متعارضه، استبصار را بعد از تهذيب نوشتند، ولو در تهذيب هم روايات متعارض را جمع کرده اما در استبصار شأن ايشان روايات متعارضه است و اين کار خوبیه کسی بتواند اين کار را انجام بده، عده­ای جمع بشن، ده نفر، بيست نفر، دو سه نفر روايت متعارضه فقه را متعرض بشن، دو سه نفر روايات متعارضه کلام را، روايات متعارضه تفسير را اين روايات متعارضه در معارف مختلف اسلامی جمع آوری بشه و غير از مسأله حل، ابتداءً دانه دانه بررسی علتش بشه، بعد مجموعاً دوازده تا، پانزده­تا، بيست­تا، سی­تا علت جمع بشه که با آن علل بشه اختلاف روايات را تشخيص داد، البته بعضی جاها هم می­گه تعارض مستقر است و مستحکم است و چاره­ای نداره بالاخره کلام متعارضه، اما خيلی از جاها تعارض نيست در کلام، من کراراً عرض کردم که طبق اين ضوابطی که ما توانستيم بيان بکنيم، هشتاد درصد تعارض را ارجاعش داديم به کلمات اصحاب و نسخه بدل و اين جور چيزها، قبل از اين در کلمات اهل بيت باشه در نسخ آن روايته نه اين که مربوط به خود کلام امام باشه انشاء الله، حالا يواش يواش بعدها روشن­تر بشه و کيف ماکان برگرديم به بحث خودمان، عرض کرديم در همين بحث مثال صبح تمامش بکنم خب يک عده­ای گفتند تعارض داره و چون خلوف فم الصائم احبّ عند الله من المسک، پس مسواک برای او استحباب نداره، عده­ای هم گفتند نه دليل استحباب مسواک را هم اخذ می­کنيم اطلاق داره ولو خلوف را از بين ببره، ليکن ببينيد اين تصور تعارض بين اين دو طائفه و اين که آيا اين را بگيريم يا آن را بگيريم؟ خب يک راه سوم هم وجود داره، اصلاً بگيم اين دو طائفه متعارض نيستند يعنی به عبارت ديگر روايات ناظر به تحقق موضوع نيست، روايات ناظر به حکم بعد از تحقق موضوعه، روايات نظر به اين نداره که خلوف، شما ايجاد خلوف بکنيد تا اين خلوف عند الله محبوب باشه، چون شما اگر سواک کردين ديگه خلوف پيدا نمی­شه اصلاً روايت ناظر است که اگر خلوفی پيدا شد اين احب عند الله، مفادش اين نيست که شما خلوف هم ايجاد بکنيد، چون آن می­گه مسواک نکنيد تا خلوف درست بشه، مفاد حديث تصدی به ناحيه موضوع نيست اصلاً هيچ دليلی که متصدی حکمه متصدی موضوع نمی­شه و لذا مشهور شده که در شبهات موضوعيه به عموم بر نمی­گردن، چرا در شبهات موضوعيه به عام بر نمی­گردن، چون عام متصدی اين قسمت نيست، اصلاً من همين اخيراً هم تو بعض مباحث اشاره کردم عام و مطلق يک قاعده عامه­ای هستند که برای رفع شک ببينيد و لذا معيار در عام اين باشه که بايد ناظر باشه يعنی بايد ناظر به اين باشه که جعل قاعده کليه يرجع اليها عند الشک اين درست.

بحث ديگه آن شک کدام شکه،

س: اين جوری اصل عملی می­شه، از امارات و ظهورات مياد بيرون،

ج: نه ديگه، ورود، و لذا شک را بر می­داره ديگه عملی نمی­شه که،

س: الغاء خصوصيت می­کنه نه اين که

ج: نه الغاء خصوصيت، وقتی گفت اکرم کل عالم، نمی­دانيم عالم فاسقی هم هست اکرامش کنيم يا نه؟ می­گيم اکرم کل عالم معناش اينه که عالم فاسق را هم اکرام،

س: نمی­تونه اين کار را بکنه

ج: برای همين هم هست نه اين که می­تونيست،

س: آن وقت با اصل عملی چه جور فرق بگذاريم

ج: اصل عملی است وقتی است که عام نداريم، وقتی عام داريم که بحث عملی نداريم، اصل، عموم اصول لفظيه در رتبه امارات اند نه در رتبه اصول اند،

س: شما قوام که چون فرموديد نفی شکه می­گم از اين باب،

ج: رفع شک، رفع شک، يعنی حقيقت عام و مطلق اين است که جعل شده، ضرب قاعده کليه لاجل رجوع اليها عند الشک، برای ارتفاع شک، لرفع شک، خب کدام شک، اگر گفت اکرم العلماء شک داريم زيد عالم هست يا نه؟ به اکرم العلماء مراجعه کنيم بگيم يجب اکرامه، نيست اين شک را ور نمی­داره، لذا معروف شده شبهات موضوعيه بر نمی­گرديم به عموم عام، اين که شبهات موضوعيه چون اين شأن عام نيست، شأن عام نيست که شبهه موضوعيه خودش را تحليل بکنه، اصلاً عام ناظر به موضوع خودش نيست، کدام شک را می­شه مراجعه کرد، اين ابحاثی که شما در اصول می­خوانيد در بحث عام و خاص اگر خوب دقت بکنيد، مثلاً مسألة رجوع به عام در شبهات نمی­دانم مصداقيه مخصص، در شبهات مفهوميه مخصص، مخصص عقلی، مخصص نقلی، متصل، اين که اقسام را ذکر کردند آن مراد جدی و هدف جدی بيان آن شکی است که يجوز لرفعه الرجوع الی العام مرادشان اينه، مثلاً شبهات مفهوميه مخصص متصل باشه منفصل باشه، عقلی باشه لفظی باشه برگرديم به عام يا نه؟ شبهات مصداقيه مخصص برگرديم به عام يا نه؟ مثلاً گفت اکرم العلماء و گفت لاتکرم فساق العلماء زيد هم مسلماً عالمه، يک عملی ازش صادر شده مثلاً غيبتی کرده، نمی­دانيم غيبت جايزه که اين مضر به عدالتش نباشه يا غيبت حرامه، چون بعضی از موارد غيبت جايزه خب، يا غيبت حرامه که مضری، شک در فسق او داريم، اين بحثی را که در اصول می­کنن، می­خواهن اين را بگن، اگر شما در فسق داشتيد در موضوع داشتيد، که موضوع مخصص باشه، آيا عموم عام يصلح لرفع اين شک يا نه؟ اکرم کل عالم می­گيردش؟ ايشان عالم هست اما  شک در فسقش داريم، لاتکرم فساق العلماء را هم داريم خب با داشتن لاتکرم فساق العلماء، عالم بودنش احراز شده، فاسق بودنش احراز نشده آيا برگرديم به عموم عام يا نه؟ مشهور بين قدمای اصولی اين که بر می­گرده، اصلاً عموم عام اين کار را می­کنه، مشهور الآن بين معاصرين متأخرين مثل مرحوم نائينی و آقاضياء، مرحوم شيخ محمد حسين، ديگران آقای خويي مشهوره بين اين­ها که در اين مورد بر نمی­گرده عموم عام، صلاحيت نداره برای عموم، حالا وجوهش در محل خودش ذکر می­کنيم دقت فرموديد پس شما آن ابحاثی را که در اصول می­خوانين خوب دقت بکنيد، مثلاً اللهم اللعن بنی امية قاطبة، خب می­گن اين عام داريم، مخصص عقلی هم داريم که مؤمن ملعون که نمی­شه که اين را حالا، ممکن است کسی از بنيه نسباً باشه و مؤمن هم باشه، اين به نظرم ميزان الاعتدال ذهبی است در شرح حال صاحب

5: 9

ابوالفرج اصفهانی نوشته که اموي شامیٌ امويٌ و هو شيعی و هذا نادر، هم از شام باشه هم نسبش به بنی اميه می­رسه نسباً و اين شيعه در آمده، حالا مؤمن بودنش را من خبر ندارم، به هر حال،

س: معاويه ثانی هم شيعه بوده،

ج: حالا، حالا همين، ببينيد می­گن استادش تأثير گذاشته، صحبتی که الآن مطرح است اين است که به مخصص عقلی مؤمن ملعون نمی­شه خب اين هم روشنه، آن وقت شک در ايمان بکنيد خوب دقت بکنيد، شک بکنيم به قول ايشان معاويه ثانی يا عمر ابن عبدالعزير مثلاً آيا عمر ابن عبدالعزيز که از بنی اميه است نسباً آيا مؤمن بوده تا به مخصص عقلی خارج بشه، يا مؤمن نبوده تا باقی باشه در تحت عنوان اللهم اللعن بنی امـية قاطبة، بگيم چون شکی در ايمانش داريم، يعنی احراز نکرديم درسته، از بينی اميه هست، اما چون شک در ايمانش داريم، شک داريم که اين لعن شاملش می­شه يا نمی­شه؟ پس اثبات بکنيم که لعن شاملش می­شه چون جزو بنی اميه است بسيار خوب اين را می­شه ما مطلق، بگيم حالا لعن شاملش شد پس مؤمن هم نيست، خوب دقت بکنيد، ايجا می­گن اين هنر را نداره ديگه، اين تا اينجا نمی­کشه، لذا در مباحث عموم بحث حقيقتش اينه، کدام شک را شما می­خواهين با عام بردارين، آن شکی را که می­خواهين با عام بردارين در علم اصول برايتان محدود کردند مثلاً آيا لعن شاملش می­شه يا نمی­شه؟ بلی، چون احراز ايمانش نشده، دو آيا حالا که لعن شاملش شد فهو ليس بمؤمن، چرا؟ اللهم بنی امية قاطبة، آقايون می­گن اين اللهم اللعن بنی امية قاطبة اين معنا را ديگه درست نمی­کنه، فيحکم عليه، تارتاً يحکم عليه به شمول اللعن له، اخری يحکم عليه بانه ليس مؤمناً اين دومی را عام در نمياره، کار عام اين نيست، اصولاً به طور کلی کار عام تحقيق و تنقيح موضوع نيست، آن تحقيق و تنقيح موضوع خارج از عامه، آن بايد محقق بشه بعد برگرديم، خب در اينجا هم همين طور بگيم، بگيم خلوف فم صائم اين ديگه مفادش اين نيست که شما خلوف هم ايجاد بکنيد، مسواک هم مستحبه، آن هم مستحب، حالا اگر مسواک زد مع ذلک اين قدر مثلاً حالت صوم براش اثر کرده بود، هنوز بوی بد داشت بازهم محبوبه، مسواک زد بوی بد رفت خب رفت مسواک مستحب، آن خلوف که احب عند الله من المسک حاصل نشده، اصلاً لسان دليل اين نيست که شما ايجاد خلوف بکنيد بگين مسواک خلوف را بر می­داره پس تعارض نداره، اصلاً تعارض ندارند، يا به نحو ديگه به تعبير آقايون اين قضيه به نحو حقيقيه است، قضيه حقيقيه، فرض موضوع توش نداره، يعنی قضيه حقيقت متصدی موضوع خودش نمی­شه، قضيه حقيقيه بعد از فرض موضوع، متصدی حکمه، ناظر به فرض موضوع نيست، اصلاً در قضيه حقيقيه نظر نداره که شما ايجاد موضوع بکنيد يا نکنيد، قضيه حقيقيه معناش اينه هر وقت موضوع محقق شد، به تعبير مرحوم نائينی ايشان ادله شرعيه را از قضايای حقيقيه می­دانه که ما هم با ايشان موافق نيستيم، و قضيه حقيقيه را هم در منطبق ارجاعش داده به قضيه شرطيه که مقدمه­اش وجود موضوع است و محمولش هم همان حکمه، يعنی تالش معذرت می­خواهم اين هم حالا يک بحث منطقی است اين هم روشن نيست من وارد اين دوتا بحث نمی­خواهم بشم، غرض به هر حال آنی که الآن ما داريم اينجا اينه، خب ببينيد شما الآن ما آمدند يک عده از فقهای اهل سنت، تصوير تعارض بين اين دوتا دليل کردند يکی گفت اين مقدمه، يکی گفت آن مقدمه، روی اين تصوير ما اصلاً تعارضی مطرح نيست، آن فرض تعارض از اينجا شد که خيال کردند خلوف فم صائم يعنی شما صائم بايد يک کار کنه خلوف از بين نرود، مفاد اين

9: 13

س: حاج آقا پس اين توی رواياتی را بعضيا رساله­ها می­نويسن که تحريک می­کنن تشويق به انسان

ج: اشکال نداره، به جای خودش، مستحب به اين معناست، يعنی نه اين که شما ايجاد خلوف بکنيد، شما اگر خلوف پيدا شد ناراحت نشيد، لازم نيست که اين هم بوی بد دارند ناراحت بشن مثلاً نه اين عند الله حکم مسکه،

س: نه صريحاً می­گن که برين اين کار را بکنيد، اين کار را بکنيد ثواب داره

ج: آنجای که دليل آمد به اين که دنبالش بری، اما اگر خلوف اين حکم را داره معناش اين نيست که شما ايجاد خلوف هم بکنيد، حتماً يک روزه­ای بگيرين يک غذايي بخورين که بوی بدش توی دهن تان بمانه، همچون چيزی توش نيست، حالا يک آدمی است که روزه هم می­گيره بوی بد نداره اين بايد بره حتماً يک چيزی بخوره که بوی بد توی دهنش درست بشه، همچون چيزی نداريم در دين اسلام، حالا بدون مسواک هم خيلی­ها هستند بوی بد پيدا نمی­کنن، بگه نه مستحب بره يک کاری بکنه يک غذايي بخوره، فرض کنيم تربچه بخوره، غذايي که توليد بوی، که حتماً نزديک مغرب بودی بد دهانش هم پيدا بشه يا

2: 14

مثلاً پيدا بشه،

س: دليل هم نداريم که تشويق کنه به کسب مستحبات،

ج: نه آن هرکدام لسان خودش، علی ای من از اين بحث ديگه بيش از اين چون يک کمی از بحث خارج شديم چون در بحث­های ضوابط کلی را هم عرض می­کنيم، چون مسأله­ای ديه عرض شد حالا بد نيست.

س:

22: 14

تعارض بدوی را مطرح می­کنن،

ج: نه در تعادل و تراجيح، نه بحث تعادل بدوی نيست، تعارض بدوی که اصلاً برداشته می­شه، در تعادل و تراجيح اين مطلب تحقيق می­شه، ما در آنجا معتقديم اين بايد تحقيق بشه، اين کار بايد درست بشه،

س: حمل بر مستحب، ارشادی، چيزی درستش بکنن ديگه،

ج: بلی،

س: حمل بکنن بر مستحبی، يا اين طوری که حضرت عالی فرموديد،

ج: هرکدامش يک راه خودش را داره، هرکدامش يک راهی خودش داره، ببينيد من می­گم هرکدام يک راه خودش را داره، ببينيد مرحوم شيخ قدس الله نفسه اين قدر روايات متعارض تو تهذيب آورده که آدم شاخ در مياره ديگه، خود مرحوم شيخ در اول تهذيب نوشته که اين قدر تعارض در روايات اهل بيت زياد بود، که اسم يک سيدی را می­بره که استاد ما مفيد گفته اين سيد اصلاً از شيعه دست برداشت، شيعه بود بعد سنی شد، گفت ما مذاهب اهل سنت را اختلاف ول کردم، چون گفتيم ائمه شان اختلاف مثلاً ابوحنيفه با شافعی، شما از امام واحد اختلاف دارين، شما که بدتر از آن­ها شدين، شيخ تهذيب را و بعد استبصار را برای رفع تعارض نوشتند، ما به نظر ما دو کار شيخ در اينجا با احترامی که ما برای شيخ قائليم، يکی اين که تعارض به اين مقدار نيست ايشان که نوشته هدف ما اين بود، الآن يکی کسی است اين سنی­ها به نام الاصول المذهب الامامی الشيعی، کتابی نوشته دکتر فلان، دکتر که نيست اين، شنيدم گروهی بودند شايد حدود صد نفر بودند به اسم يک نفر چاپ، اسم رمزی هم هست، خب يکی از جاهای که ايشان خيلی تاخته، خيلی حمله کرده به روايات ما مصادر ما همين کلام شيخ طوسی را از تهذيب آورده، که شيخ طوسی که شيخ الطائفه است اعتراف داره که تعارض خيلی زياده، ببينيد من عرض کردم در همان، ظاهراً يک بحثی همين روزها در همين جاها بود عرض کردم، اگر کتاب تهذيب نبود اصلاً شما در حدود مثلاً چيزی در حدود شصت درصد تعارض را نمی­دانستين، هفتاد درصد تعارض را نمی­دانستين، اصلاً منشأ تعارض خودش شيخه، چون نه در کافی اين­ها متعارض اند نه در فقيه يعنی اگر شيخ نبود، اگر خود شيخ نبود اصلاً اين که شما اين روايت متعارض دارين نمی­دانستين علم بهش نداشتين، چرا؟ چون اصحاب حذف کردند، قبل از شيخ حذف کردند، شيخ دو مرتبه اين­ها را آورد که جواب بده، يعنی منشأ علم، هنوز هم گاهی ممکن است کتاب­های خطی پيدا بشه باز آن­ها هم ايجاد تعارض بکنه، دقت می­فرماييد فرض کنيم مکتوب­های شيخ الشريعه، کتاب زيد نرسی ديد که در باب مثلاً عصير عنبی تعارض داره با روايات ديگه­ای ما، و ايشان اصرار کرده که همان روايت درست است و فتواش را هم طبق همان روايت زيد نرسی داده، خب شما تا قبل از زمان مثلاً فرض کنيم صد و پنجا سال قبل که کتاب زيد نرسی در اختيار شما نبود اصلاً به وجود روايات متعارض علم نداشتين، اين ديگه شيخ هم  نياورده مرحوم مجلسی هم نياورد، اين حدود صد و صد و پنجا سال قبل اولين بار توسط مرحوم حاجی نوری بعدش مرحوم آقای شيخ الشريعه، اصلاً علم شما به تعارض نداشتين، ما اگر تهذيب و استبصار بگذاريم کنار اصلاً علمی به تعارض نداريم، پس خود اين، خب مذهب که داشتيم، مذهب شيعه مگر تا سال چهار صد و پنجا درست شد خوب دقت بکنيد، ما مذهب طائفه داشتيم اما اصلاً علم به اين تعارض نداشتيم، روايات بوده اصحاب ما روی آن­ها خللی پيدا کردند طرحش کردند، شيخ قدس الله نفسه چون قائل به حجيت خبر شده تعبداً ورداشته آورده، حالا به جای که شيخ همان مسلک اصحاب را بگيره، قرائنی اقامه بکنه که اين روايت درست نيست توجيه کرده، يعنی دو کار شيخ تعجب آوره، يکی اين که آن روايته، البته عده­ای از روايات را هم شيخ آورده، خودش هم عمل نکرده خودش بالاخره يک چيزايي را اسقاط کرد، اما الآن به عنوان روايت معارض حساب می­شه،

س: اين که روايت

2: 18

روايت علاجيه، خود روايت اجمالاً

4: 18

ج: عرض کردم روايات علاجيه، که مهم­ترينش همان روايت عمر ابن حنظله است، به نظر ما اصلاً در تعارض نيست اشتباه شده، اصحاب ما اشتباه کردند، اصحاب متأخر قدمای ما نياوردند،

س:

16: 18

ج: اصحاب قدمای ما ما مفصل عرض کردم چه آن­های که دنبال خبر بودند و بحث تعارض بودند، حتی مثل فرض کنيم مرحوم حلی در معارج می­گه روايات اين ضعيفه، اصلاً اسمش را می­بره، مرحوم معالم، نمی­دانم آقايون معالم تا آخرش را می­خوانن يا نه؟ آن صفحات آخر معالم، دو صفحه مانده به آخر معالم نوشته اعتماد

34: 18

رواية ضعيفة، که مرادش همين روايت عمر ابن حنظله است، اصلاً اين­ها تا قرن­های دهم و يازدهم به روايت عمر ابن حنظله در تعارض عمل نمی­کردند اين که مشهور شده مقبوله اساس نداره، يک حرف­های، حالا بگذريم از اين بحث، بعدها مثل شيخ انصاری چون آورد و ايشان خيلی تأييد کرد اين شد شهرت پيدا کرد الآن که مثلاً روايت عمر ابن حنظله در باب تعارضه، اصلاً روايت عمر ابن حنظله در تعارض نيست، اين اشتباهی پيش آمده، ما اين را توضيحاتش را مفصل داديم، حالا فعلاً جاش اينجا نيست، بقيه اخبار علاجيه هم نيست، اين يک اشتباه، نه اين که تعارض نبوده، بوده اما راه ديگری را پيشنهاد کرده نه راه تعارض را راه ديگری است خلط شده بين راه تعارض با آن راه ديگه، علی ای به هر حال من از اين بحث بگذرم، يک شيخ يک مقدار زيادی از اين، شايد بالای هفتاد درصد روايات متعارضه، خيلی راحته الآن شما در هر مسأله­ی فقهی تعارضش را نگاه کنيد منفرداً شيخه، آقايان ما که فعلاً هستند جواهر می­گن روايت زراره، نگاه نمی­کنن، که منفرد شيخه، فقط آخر سند را ميارن، شما مراجعه بفرماييد ببينيد مال شيخه، معارض مال شيخه، نه همه­اش عرض کردم حدود هفتاد درصد، تازه شيخ بعد از اين که آورده سعی کرده با جمع تبرعی حل بکنه، آن هم که جمع نيست، جمع تبرعی، ثمن العذرة سحت، لابأس بالعذره، يکش می­شه مال انسان، يکش مال حيوان، خب اين که چيزی اين علم ايقوف می­خواهد ديگه، اين را خب معلوم هيچ سنی قبول نمی­کنه، ما هم قبول نمی­کنيم، اين که گفت ثمن العذرة سحت يعنی عذره انسان، لابأس بالعذرة، عذره حيوان، از کجا خب؟ اين نحو جمع تبرعی را ماها هم شيخ انصاری هم قبول نداره،  فرق نمی­کنه، يعنی در حقيقت به جای حل مشکل را بکنه يک چيزی هم بر مشکل اضافه کرده و آن حل تبرعی قضيه است، جمع تبرعی، اينی که ما می­گيم خيلی از مصادر اوليه بايد بازخوانی بشه، بايد بازسازی بشه، بايد تأمل بشه، بررسی بشه، ما الآن داريم رو کاری بيشتر می­کنيم، اعتقاد ما بايد زير بناها دو مرتبه بررسی بشه دانه دانه با حوصله با صبر بياييم بالا اگر آن زير بناها را شروع بکنيم، من به نظر خودم چيزی در حدود هشتاد درصدی تعارضی را که ما الآن داريم مال نسخه است مال کتابه، اصلاً ربطی به امام نداره، مال راويه، مال محمد ابن مسلمه، مال علاء ابن رزينه، مال نسخه خراب بوده، خرابی نسخه است، اصلاً ربطی به معصوم نمی­رسه، تا قبل از معصوم تعارض هست، علی ای حال، ديگه فعلاً خيلی وارد اين بحث نشيم چون اين بحث کبروی داره انشاء الله روايات آينده متعرض می­شيم،

س: حاج قبل از شيخ هم حجيت خبر واحد بوده

ج: خيلی کم، نداشتيم نادر داشتيم، شيخ چون آمد حجيت خبر را تعبداً مطرح کرد اين همان راهی است که سنی­ها رفتند، البته شيخ صد درصد مثل سنی­ها که مثلاً سند آن طور باشه نه، اما مطرح کرد، از آن ور اين­ها هم تو کتاب­های مشهور ما بودند، مثلاً يک مقدار زيادی از تعارض­های را که شيخ نقل می­کنه از ميراث­های واقفيه است، از ميراث­های فتحيه است، اصلاً اين ميراث­های بين اصحاب ما حذف شده بود، شيخ دو مرتبه اين­ها را زنده کرد، يک مقدارش را بهش فتوا داد خلافاً للمشهور، يک حتی قواعد مهم مثل الزموهم، من مفصل توضيحش داديم، الزموهم بما الزموا به انفسهم از افکار واقفيه است مال علی ابن ابی حمزه بطائنیه، اصحاب ما مثل کلينی، مثل مرحوم صدوق اصلاً حذف کرد، اصلاً اين متن را نياوردند کلاً شيخ آورد اين متن را، شيخ در چهار صد و بيست و اين­ها اين متن را آورد و فتوا هم داد، الآن هم علمای معاصر ما عده­ای دعوای اجماع می­کنن، اصلاً اين دعوای اجماع توش نداره، بزرگان اوليه ما حذفش کردند کلاً و صحيحش هم همان، اين يا بايد به قول امروزی­ها حذف فيزيکی بشه کلاً قبول نشه يا اگر برفرض هم قبول کنيم بايد يک توجيهی برش بکنيم، که در محل خودش مفصل عرض کرديم، علی ای کيف ماکان من وارد اين­ بحث­ها نشم انشاء الله جای ديگه­ای که هرکدام پيش بيايد.

راجع به مسأله­ای ديه کلب من عرض کرده بودم که پيدا نکردم، در کتاب­های اهل سنت، آقا محبت فرمودند آوردند، البته ايشان کتاب تاريخ بخاری هم ذکر نکرده بخاری هم داريه اين را، در تاريخ نه در، ديشب خودم نگاه کردم بخاری هم در تاريخش البته، نه در صحيحش، در تاريخ کبير بخاری داره، روايتی است که اين­ها از عبدالله ابن عمرو الآن اينجا ايشان از کتابی از همين کامپيوتر استخراج کردند از کتاب حيوان جاحز نوشتن عن يعلی ابن عطا، عن اسماعيل ابن حسان، اين غلطه،  يعنی غلط به اين معناست که اين اسماعيل ابن حسان که جزو تابعينه، اسم پدرش روشن نيست، حسان هست، جساس هست، جساس بيشتره، تا حسان، جستاس هم هست با تی، در يک نسخه­ای بخاری هم جشناس داره يا جُشناس نمی­دانم جشناس ديگه چيه، عن عبدالله ابن عمر نوشته، صوابش عبدالله ابن عمرو، آن وقت اينجا داره قضی رسول الله، فی کلب الصيد باربعين درهم، اين متن کتاب حيوان جاحز اين طوره، و فی الکلب الغنم بشاة، ما هم داريم اين شات را، و فی کلب الزرع بفرق، فرق يکی پيمانه­ای بوده ما البته يک مقدار ديگه داريم، و فی کلب الدار، ما کلب الاهلی داريم، بفرق من تراب، حق علی القاتل ان يؤديه، و حق علی صاحب الدار ان يقبضه، اين متن در اين روايت داره که قضی رسول الله آن وقت در کتاب تاريخ بخاری که محلی هم نقل می­کنه، در کتاب تاريخ بخاری داره سمع عبدالله ابن عمر قضی فی کلب الصيد اربعين درهماً حالا نمی­دانيم اين قَضی بخوانيم، بعيده چون عبدالله ابن عمرو حاکم نبوده، احتمالاً قُضی فی کلب الصيد که مراد قضاء رسول الله باشه، ما به يک مناسبتی در بحث لاضرر، چون حديث لاضرر را خوانديم، آنجا داره قضی رسول الله بشفعة، آن کلمه قضی را آنجا شرح داديم، قضاء رسول الله مختلف بوده، بعضی از مواردی که به عنوان قضاء رسول الله احکام دائميه رسول الله است، چون قضاء در خود به اصطلاح اصطلاح روايات، چون کلمه قضاء هم در روايات آمده نسبتش به رسول الله هم در قرآن آمده، و ماکان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضی الله و رسوله، عرض کرديم در اين مجله­ای حکومت اسلامی بعضی از اين آقايون معاصر که تازگی­ها هم فوت کرد اصرار داره که اين قضی قاضی تحکيمه، خب اين برای اين که رد بکنه ولايت رسول الله را، خب اين حماقته ديگه، قضی الله يعنی چه؟ مگر قاضی تحکيم در مورد خدا تصور می­شه، اذا قضی الله، غير از اين احتمال فاسدی که به ذهن اين شخص رسيده، احتمالات اذا قضی الله و رسوله در قرآن هم داريم در روايات هم داريم، آن وقت از آن گاهی به اقضية النبی نام می­برن، گاهی به عنوان سنن النبی اين سنن النبی و اقضية النبی يکيه، در روايت مفصلی که توش کلمه لاضرر هست که مرحوم شيخ الشريعه در علمای تقريباً اولين کسی است که از کتاب مسند احمد نقل کرده روايت عبادة ابن ثامن، بعد از ايشان هم ديگه نقل شد، قضی رسول الله تعبير اينه آنجا، قضی رسول الله فی الصيد المحذور، که حالا شانزده­تا قضاء پيغمبره تو آن روايت واحده، شانزده­تا از اقضيه رسول الله که يکش هم لاضرر و لاضرار، و قضی بالشفعه مالم تعرف، تعريف يعنی حد بندی شدن، جدا شدن افراز به اصطلاح، الی آخره، حالا من ديگه آن روايت را چون در بحث لاضرر متعرض شديم، ما به عنوان قضی رسول الله در روايت خودمان هم داريم اين قضی رسول الله گاهی احکام موقته است، آن هم بهش قضاء گفته می­شه، گاهی احکام دائمه است مثل لاضرر و لاضرار آن هم قضاء بهش گفته می­شه، گاهی برای فصل خصومته، آن هم قضاء بهش گفته می­شه اين سه­تا اصطلاح، چون پيغمبر هم برای فصل خصومت چون خود حجيت قول قاضی خودش احتياج به دليل داره، به اين معنا که اگر قاضی هرچه گفت ولو خلاف واقع هم بود ما بايد بهش آثار واقع  بار بکنيم، ترتب بديم، اين خودش دليل می­خواهد قاضی که می­گيم رأيش حجته و منصوبه به اين معنا، قضی رسول الله در باره چيز هم صدق می­کنه، درباره احکامی که به عنوان فصل خصومته، پس در قضی رسول الله هرسه عنوان هست، اينجا قضی اربعين کلب الصيد اين در اين نسخه­ای که بخاری نقل کرده خوب دقت بکنيد با اين که سندش يکيه، در نسخه­ای عرض کردم اينجا اسمش هم محمد ابن اسماعيل بخاری داره در همين کتاب محلی اين در صحيح بخاری نيست، در تاريخ بخاری است در جلد يک تاريخ الکبير بخاری در ترجمه اسماعيل ابن جساس يا جشناس به بعضی از نسخش، آنجا داره سمع عبدالله ابن عمرو قضی فی کلب الصيد اربعين درهماً يا قَضی رسول الله، يا قَضی بخوانيم يا قُضی بخوانيم اين متن اگر ثابت بشه، اين متن اين درست عين متن ماست، چون در متون ما آنجای که قضاء رسول الله است فقط چهل تاست، بقيه نيست در اين متن اولی که خوانديم از کتاب حيوان جاحز همه را به رسول الله نسبت داده، قضی رسول الله، اما در اين متن فقط کلب الصيد را نسبت داده، و عرض کرديم با شواهد خارجی هم انصافاً اين می­خوره چون اين بعد از جريان فتح مکه بوده، آن وقت در خود محلی ابن حزم چيزی ديگری هم به اصطلاح داره، فسئله رجل ما عن عقل کلب الصيد، متنش اين جوريه قال اربعون، قال فما عقل کلب، عقل در اصطلاح يعنی به اصطلاح ديه، ديه را در لغت عرب عقل می­گفتند، خود عقل از عقال يعنی بستنه، چون به سرشان عقال عقال بعير، معذرت می­خواهم اين عقال غير از آنه، عقال بعير طنابی بوده که به پای شتر، شتر وقتی می­خوابيد پاش را اين زانوش را به طرف زانوش می­بستند که بلند نشه، اصطلاحاً عقال به عقل و انديشه هم گفتند، عقل رو همين جهت، عقل به ديه هم عقل می­گفتند يکی از معانش احتمالاً اين باشه، چيزی ديگه هم گفته شده، فما عقل کلب الغنم قال شاة، قلت فما، قال فما عقل کلب الزرع قال فرق من الزرع، قال فما عقل کلب الدار قال فرق من تراب حق علی القاتل ان يؤديه و حق علی صاحبه ان يقبله و هو ينقص من الاجر، اين هم ما داريم غير از اين­جا هم داريم، کسی که سگ را نگه بداره، ينقص من اجره کل يوم قراط يا قراطان، ما هم داريم، و فی الکلب الذی ينبح و لايمنع زرعاً و لا داراً ان طلبه صاحبه ففرق من تراب، اين تکراره ذيلش درست شد، در اين متن، عرض کردم متون روايات عبدالله ابن عمرو مختلفه متأسفانه در اين متن که چهار قسم ذکر شده آخرش دراه والله انا لنجد هذا فی کتاب الله تعالی، آن قسمت قصه­ای عثمان هم ديروز هم عرض کردم

49: 29

درهمه، دينار نيست من تعجب کردم دينار باشه، اين نکته­ای ذيل هم خيلی عجيبه، که عبدالله ابن عمرو می­گه والله انا لنجد هذا فی کتاب الله، اين يعنی چه؟ ما الآن در کتاب الله هيچی راجع به سگ نداريم الا در ضرب المثل مثله کمثل الکلب ان تترک تحمل عليه يلهث، ما اصلاً از احکام در سگ در قرآن نداريم خنزير داريم سگ را نداريم، و لذا در روز اول هم عرض کردم آنچه که ما در احکام مثل نجاست و مانعيت نماز و حرمت اکل و اين­ها داريم اينها همه از سنته، يعنی احکام سگ در اصطلاح ما، از سنته، کلاً از سنته، به خلاف خنزير خوک به اصطلاح، اين که می­گه والله انا لنجد ذلک فی کتاب الله اين هم خيلی عجيبه، لنجد هذا فی کتاب الله تعالی خيلی عجيبه،

س: آيه تعليم و امساک و اين­ها

ج: نمی­دانيم،

س: ازش استفاده می­شه،

ج: استفاده ديه می­شه؟ آن وقت تازه آيه تعليم مال سگ صيده، اين سگ صيد و سگی نمی­دانم خانه و سگ غنم و سگ ماشيه و اين­ها که ديگه خيلی بعيده فکر نمی­کنم عبدالله ابن عمرو عاص اين مقدار حواسش پرت باشه، حالا اين چه بوده؟

س: تحريف

9: 31

ج: نه بعيده آن وقت والله انا لنجد، چون تو آنجا داره که قضی رسول الله، اينجا لنجد هذا فی کتاب، خيلی با همديگه فرق می­کنه، متن روايت و از عجايب اينه که راوی هم يکیه، همان اسماعيل ابن جساس، جساس نمی­دانم چيه اسمش؟ همان آقا هم هست کسی ديگه نيست،

س: کتاب اطلاق ديگه نداره،

ج: نمی­دانم کتاب الله، ابن حزم اعتقادش اينه که طبق آيه و جزاء السيئة سية مثلها، اگر سگ گله­ را کشتين يک سگ گله به جاش بگذارين او اين طور، آيه اين طور تمسک می­کنه آيا به همين آيه تمسک کرده عبدالله ابن عمرو عاص، مثلاً شما يک سگ گله را کشتين يک گوسفند گله بهش بدين، اصلاً اين جور فهميده، لذا می­گه سگ گله گوسفند بهش بدين، سگ زرع از گندم بهش بدين، هرچيزی مال، آيا ايشان مثلاً گفته اين سگ تأثير داشته در تحصيل مثلاً گندم حالا اگر کشتنش گندم بهش بدين، اين مثلاً اين جور فهميده،

س: پس عقل آنجا مطرحه ظاهراً انصراف داره،

ج: نمی­دانم من الآن نسبت نمی­دم، من نمی­فهمم چيزی عجيبی در کلام ابن جزم هست انا لنجد هذا فی کتاب الله تعالی، آن هم با تعبير والله اين در بعضی از متونش هست، پس بنابراين من ديگه بقيه را نمی­خوانم خود آقايون مراجعه کنن، به همين دستگاه کامپيوتر اين هم اگر خواستند ببرن اين آقا محبت فرموده، می­خواهين پيش من هم باشه، باشه بقيه­اش را نمی­خوانم آن وقت راجع به روايت عبدالله ابن عمرو عاص اين را من عرض بکنم خدمت تان، يک نکته­ای را که بلی، در کتاب مصنف عبدالرزاق فقط خوب دقت بکنيد، عن ابن جريج ابن جريج عبدالعزير ابن يا عبدالملک عبدالعزيز احتمالاً عبدالعزيز ابن جريج باشه فقيه معروف مکه است معاصر حضرت صادق(ع) عن عمرو ابن شعيب عن ابيه عن عبدالله ابن عمرو قال فی الکلب الساعد اربعون درهماً تمام اين اسانيد يعنی معظم اين اسانيد همان اسماعيل ابن جساس يا حسّاسه معظم اين اسانيد يکی دوتا از اين اسانيدش عمرو ابن شعيبه، من عرض کردم سابقاً روايت عبدالله ابن عمرو عاص در کتب اهل سنت فراوانه، جزو صحابه­ای است که معروفه به نقل حديث، ليکن يک چيزی به نام صحيفه صادقه بوده، صحيفه اعتقاد آن­ها اين است که عبدالله از زمان فتح مکه شروع کرده به نوشتن، حدود هزارتا نمی­دانم چندتا حديث داشته، الآن دقيقاً نمی­تونم تعيين بکنم، يعنی نديم دقيقاً چون مثلی که مختلفه، نسخش مختلفه، آن وقت بنای علمای اهل سنت اينه، که رواياتی که سندش اينه عمرو ابن شعيب عن ابيه عن جده قال قال رسول الله اين از صحيفه صادقه است خوب دقت کردين و بازهم يک نکته­ای را عرض کرديم چون مفصل سنی­ها بحث­های مفصلی دارند من فقط اشاره­ای عابره بکنم، عمرو پسر شعيبه، شعيب پسر محمده، محمد پسر عبدالله است، لذا سند را اين جوری بخونه، عمرو ابن شعيب عن ابيه يعنی شعيب، عن جده يعنی جد ابيه، نه جد خودش، اينجا ضمير علی خلاف قاعده به ابيه بر می­گرده، يعنی عمر از پدرش شعيب، شعيب از جد خودش عبدالله نه از پدره، چون محمد می­گن جوان مرگ شده، او به اصطلاح نقل نمی­کنه، يک اشکال نقلی به خاطر محمد وجود داره، غرضم کيف ماکان اين هم يک نکته­ای است که در کتب اهل سنت اين حديث را بايد اين جوری معنا کرد اين سند، عمر پس عمر نوه­ای نوه­ای عمرو عاصه اين عمرو ابن شعيب، اين معاصر امام صادقه، همين عمرو ابن شعيب و اين از همان نواصب معروفه، که عرض کردم در تاريخ نوشتند وقتی عمرو ابن العزيز گفت سب علی ابن ابی طالب را از توی خطبه­های نماز جمعه بر دارين، قام اليه رجل، همينه، آن کسی بلند شد اعتراض کرد همينه، همين عمرو ابن شعيبه، که گفت السنة السنة يا اميرالمؤمنين، حالا اين صد سال چه اوضاعی درست کرده بودند که اين السنة السنة يا اميرالمؤمنين، عرض کردم در بعضی از کتب اهل سنت اين هم جزو عجايبه، البته اين عمرو ابن شعيب که ناصبی صرفه، که مثل آن جد اعلاش مثل عمرو عاص می­مانه اين عمرو ابن شعيب جزو رجال بخاری هم هست، يعنی از کسانی است که بخاری از او حديث نقل می­کنه، جزو اجلاء آن­ها ليکن بخاری از اين سند نقل نمی­کنه خوب دقت بکنيد، يعنی عمرو ابن شعيب عن ابيه عن جدّه تو بخاری نيست، چون از صحيفه است، می­گه چون، اما از جای ديگه­اش نقل می­کنه، و در کتب اهل سنت دارند اگر آقايون بعد فردا مصدرش را ميارم، خود اهل سنت دارند البته در اين کتاب­های متأخرشان که يکی از علمای سنت گفت من می­خواستم روايت عمرو ابن شعيب را جمع بکنم، شب رسول الله را در خواب می­بينه بهش می­گن می­خواهی چه کار کنی، کار ديگه روايت اين خنزير تعبير در روايت اينه، اين خوک را می­خواهی جمع بکنی، گفتم کیه اين دستت؟ گفتن عمرو ابن شعيب، بعد دست مرا بردند تو عالم خواب، جايي که عمرو ابن شعيب بود ديدند صورت خنزير داره، خود اهل سنت در فضائل اين آقا همين را نوشتند، که ليکن مع ذلک کله، به هر صورت چون واقعاً خيلی ناصبی است ديگه، از مصداق بارز ناصبی است يعنی اين شخص از مصاديق بارز نواصبه که السنه السنه اميرالمؤمنين، علی ای کيف ماکان اين کتاب به نام صحيفه صادقه معروفه، اين نکته­ای را که من می­خواستم عرض بکنم، چون در کتب اهل سنت به دو سند آمده، آن سندی که معروفه اسماعيل ابن جساس، آن از کتاب عمرو نيست معلوم نيست از کتاب عبدالله باشه اما اين سند که آمده، من می­خواستم اين نکته را فقط عرض بکنم، هرجا اين سند را ديدين عمرو ابن شعيب عن ابيه عن عبدالله ابن عمرو عاص اين عبدالله جد ابيه است، انه قضی فی کلب صيد قتله رجل باربعين درهماً دقت فرموديد ايشان گفته هذا موقوف، در سنن کبری يعنی اين کلام خود عمره، ليکن قضی با کلام عمرو نمی­سازه علی ای کيف ماکان خوب دقت بفرماييد اين مطلب در مصادر اهل سنت دو جور به عبدالله نسبت داده شده، يک دفعه به عنوان به يک روايت مفرده يک دفعه هم به عنوان روايت صحيفه­ای صادقه، آنی که توش عمرو ابن شعيبه، صحيفه صادقه است اين يک، متنش هم کاملاً مختلفه، تو يک متنش انا لنجد هذا فی کتاب الله داره، تو يک متنش قضی رسول الله داره، تو يک متنش چهارتا را داره، تو يک متنش فقط کلب الصيد را داره، بقيه انواع را نداره، و خود بخاری هم اعتقادش اينه که اين حديث قابل قبول نيست، در همان تاريخ کبير ردش می­کنه، ليکن مؤدبانه، ديگه امروز گذشت به احاديث اهل سنت وصلی الله علی محمد و آله الطاهرين.


 

ارسال سوال